دانشگاه علوم پزشکی تبریز گوی سبقت را ربود!!!

       

 دانشگاه علوم پزشکی تبریز گوی سبقت رادر ایجادظرفیت پذیرش دانشجو ازدانشگاه آزاد و پیام نور ربود!!!

                             

copy نکن; وقتی نمی توانی paste کنی!!!

                           

 

اول به زبان انگلیسی بخونید بعد ترجمه اش رو بخونید!!!

 

A popular motivational speaker was entertaining his Audience. He Said: The best years of my life were spent in the arms of a woman who wasn't my wife!

The audience was in silence and shock. The speaker added: And that woman was my mother!

Laughter and Applause!!! 

A week later, a top manager trained by the Motivational speaker tried to crack this very effective joke At home. He was a bit foggy after a drink. He said loudly to His wife who was preparing dinner, The greatest years of my life were spent in the arms of a woman who was not my Wife! 

Th wife went; ahhhh! with shock and rage.

Standing there for 20 seconds trying to recall the second Half of the joke, the manager finally blurted out and I can't remember who she was!

حلا ترجمه فارسی: 

از يك استاد سخنور دعوت بعمل آمد كه درجمع مديران ارشد يك سازمان ايراد سخن نمايد. محور سخنرانى درخصوص مسائل انگيزشى و چگونگى ارتقاء سطح روحيه كاركنان دورميزد.
استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتى كه توجه حضار كاملا" به گفته هايش جلب شده بود، چنين گفت: "آرى دوستان، من بهترين سالهاى زندگى را درآغوش زنى گذراندم كه همسرم نبود". ناگهان سكوت شوك برانگيزى جمع حضار را فرا گرفت! استاد وقتى تعجب آنان را ديد، پس از كمى مكث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود".
حاضران شروع به خنديدن كردند واستاد سخنان خود را ادامه داد... - - - تقريبا" يك هفته از آن قضيه سپرى گشت تا اينكه يكى ازمديران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به يك ميهمانى نيمه رسمى دعوت شد. آن مدير از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه هميشه سرش شلوغ بود. اوخواست كه خودى نشان داده و در جمع دوستان و آشنايان با بازگوكردن همان لطيفه، محفل را بيشتر گرم كند. لذا با صداى بلند گفت: "آرى، من بهترين سالهاى زندگى خود را درآغوش زنى گذرانده ام كه همسرم نبود!".
همانطورى كه انتظارميرفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت و طبيعتا" همسرش نيز دراوج خشم و حسادت بسر ميبرد. مدير كه وقت را مناسب ميديد،‌ خواست لطيفه را ادامه دهد، اما از بدحادثه، چيزى به خاطرش نيامد وهرچه زمان گذشت، سوءظن ميهمانان نسبت به او بيشتر شد، تااينكه بناچار گفت: "راستش دوستان، هرچى فكر ميكنم، نميتونم بخاطر بيارم آن خانم كى بود!".
 
 
نتیجه ی اخلاقی:

Don't copy; if you can't paste

خبرهایی از جنس مهر!

                                                   

                                                                                            

ادامه نوشته